عشق بابا.....
ثمره عشق ما امیررضا 7 ماه و 19 روز و 17 ساعت و 11 دقیقه و 50ثانیه سن دارد.

سلام گل باقالی.
چطوری؟
خووووب از خودت بلا بازی در میاری.
این چند روز شما آقا تر از قبل شدی.مثلا میشینی با فاصله روبروی tvو خیلی خوشگل tvمیبینی و بازی میکنی.




و اصلا به من کاری نداری.البته منم گاهی میام و بهت سر میزنم و قاطیه بازیت میشم که شما هم استقبال میکنی.
میزنم شبکه پویا و عاشق یکی از پیام بازرگانی هاشی و در هر حالتی باشی و به هر کاری مشغول باشی با شنیدن این صدا چشمای نازتو میدوزی به tv و نگاه مکینی و گوش میدی.
دیگه اینکه عاشق موبایلی و من که موبایلمو بهت نمیدم آخه اصلا دوس ندارم به موبایل عادت کنی
ولی بجاش بابا محمود وقتی از سر کار میاد خونه و بعد از کلی ور رفتن با شما یه آهنگی که شما دوس داری رو میذاره و موبایلشو در بست در اختیار شما میذاره
..........و شما هم با اون آهنگه خودتو تکون میدی و میرقصی عشقم.
حرکاتت برای چهار دست و پا کزردن خیلی بیشتر شده و لی هنو هم شروع نکردی.
عاشق ماست خوردنی و بهت ماست میدم و میخوری و منم یه شعر من دراوردی میخونم از امیررضا ماستی
وقتی ماست میخوری چشماتو میبندی و سرتو تکون میدی این کارو موقع قطره آهن خوردن هم انجام میدی ولی مامانی ماستایی که من درست میکنم اصلا ترش نیس ولی تو انگار داری قرقروت میخوری...
در تاریخ 6 اسفند ماه بود دست دادن رو یاد گرفتی و بیدار که میشی میگم صبح بخیر پسرم دست بده به مامان و تو هم دستتو میاری بالا و منم 
میگم دستت کو دستتو نشون میدی.
رفته بودیم گرگان خرید و اونجا تو یه مغازه کفش فروشی خانوم فروشنده عاشقت شده بود و ازم خواست تا تورو بغل بگیره منم کمی استرسی شدم آخه خیلی زود غریبی میکنی و میزنی زیر گریه.ولی جالب بود که اصلا گریه نکردی و براش میخندیدی و آخرش که خواستیم از مغازه بریم بیرون فروشنده گفت بای بای و تو هم برا اولین بار دستتو بردی بالا و تکون دادی !!!داشتم شاخ درمیاردم آخه تو تا حالا بای بای که دستتو تکون بدی نکرده بودی.
عاشق لاکای من شدی و منم همه لاکامو میریزم جلوت و یکی از لاک ها که آبی هست اصلا ازت جدا نمیشه و هر جا بری همراهته.
ادامه مطلب پر از عکسه...برای دوستداران امیررضا


عاشق بابا جونی و از بغل بابا جون بعضی وقتا بغل من هم نمیای...بابا جون به بابا محمودت میگه بچه بادومه و نوه مغز بادومه....تو رو از بابات هم بیشتر دوس داره

و اگه بهت بی محلی کنه اعتراض میکنی و داد میزنی
همیشه وقتی برات tvروشن میکنم موقع اذون که میشه میذارم تا صدای اذون تو خونه بپیچه و شما موقع قران خوند ن به نگاه مکینی و یه آیه از قران خونده میشه و شما شروع میکنی به آآآآآآآآآآآآگفتن...انگار داری تو هم قران میخونی پسرم و میدونم خدا هم برات ثواب خوندن قرانو مینویسه.منکه کیف میکنم.
کنترلو مییگری جای گوشت و انگار داری صحبت میکنی بلند داد میزنی و بابا و دد میگی:

میگیم امیررضا سلام،دست بده،و شما با لبخند دست میدی.
میگیم دستت کو؟میاری بالا.اینو عمو محسن یادت داده.
مشالله هزار مشالله غذا خوردنت بهتر شده.عزیز جونت که اومده بودن پیشمون میگفت با قاشق غذا بده ولی با فنجون هم بده...اخه نی نی دوس داره همین طور که شیر میخوره و یکسره شیر میاد غذا هم همین طوری یک سره بیاد...و منم بعضی وقتا با فنجون یا کاسه کوچولوت میدم و توهم خیلی بیشتر دوس داری و تا آخر میخوری ...اینو نوشتم تا مامانای وبلاگی اگه نی نی هاشون بد غذا هستند اینطوری بدن انشالله استقبال کنند.
یه شنبه رفتیم گلخونه و برای حیاط یه عالمه درخت خریدیم.:پرتقال.پرتقال خونی.ازگیل.خرمالو.دوتا زیتون.دوتا رز قرمز.یه گل شببو.یه گل ختمی.یه بید مجنون هم برای دم در حیاط.
همه ی درختا ب درخواست من بود فغقط گل شب بو رو بابایی دوست داشت و بابایی ازگیل رو هم به درخواست مامانم خرید .
این عکسم تو گلخونه ازت گرفتم.اصلا نمیذاشتی ازت عکس بگیرم و فقط دور و برتو نگاه میکردی.

گ...پَ...تتت ...هم به دامنه حرفهات اضافه شد.
در تاریخ ١٢ اسفند ماه هم برا اولین بار خودت نشستی .داشتی سینه خیز میرفتی که منم مشغول آشپزی بودم که اومدم ازت خبر بگیرم دیدم روبروی کامپیوتر بدون هیچ کمکی خودت از حالت سینه خیز به حالت نشسته دراومدی...خیلی ترسیدم آخه وسط بودی و گفتم یه وقت با سر نخوری زمین...ولی تو قوی تر ازین حرفایی!!!!عاشقتم..عصر ک بابایی اومد براش تعریف کردم و بابایی هم کلی ذوق کرد.
شما با مریم مقدس چه نسبتی داری؟؟



تریپ دانشجویی زدی با مقنعه مامانی

سیب رو گذاشته بودم رو روروئکت و دیدم از روروئک گرفتی و ایستادی و بازم ترسیدم آخه روروئک هم آروم آروم داشت عقب میرفت.
کلا دیگه مرد شدی تمام میایستی میشینی بدون اینکه از کسی کمک بگیری.
مرد کوچولوی خونه ی مایی
این زانو بندها رو برات خریدم آخه تو خونه با شلوارکی و گفتم زانوهات اذیت نشه عشقم

خیلی دوسشون داری و نگاشون میکنی

اینقد موس و کیبورد دوس داری وقتی میریم خونه بابا جون این کیبوردو عمو علی میده به تو و تو هم تایپ میکنی




اینجاهم داری از پله ی کوچولوی اشپز خونه میای تو پیش من





این لباس خوشگل تنت مال نی نی گولویی های خودمه.ببین چه ناناس بوده و چقد بهت میاد

واااای بلای شیطون.عمر مامان رفتی تو لباسشویی چیزی نگفتم تو کشوی لباسات چکار میکنی عشقم؟؟؟

اهان فهمیدم داری مطالعه میکنی

بدون شرح





ببین چه خوشگل داری برنامه میبینی.

وای مامانی چرا کلاه سرم کردی...من از کلاه بدم میاد




مامانی خیلی دوست دارم.این بوس عسلی هم برای تو....اووووووووووووم


شیطون فوضووول رفتی سر کیف مامان؟؟
این شده کارت ...هر چی رو مبل یا میز باشه اول دو زانو میکنی و بعد هم می ایستس و اون وسیله رو برمیداری.و یه قدم هم بر میداری و میخوری زمین



خونه بابا جون داری میری سمت لب تاب

بابایی داره باهات بازی میکنه و تو غش غش میخندی و بعد بابایی میگه میدونی چرا اینقد میخندونمت؟؟
برای اینکه ببینم دندونات نیش زده یا نه!!
بابا میگه اسم عنوان رو بذار عشق بابا.......پَ من چی


ما منتظر اون مروارید خوشگله هستیم آقا پسر...شبا جیغ میزنی و بی تابی میکنی و لثه هات متورم شده.
ای خدا گلم اذیت نشه

داشتم موهاتو ماساژ میدادم و گفتم بذار موهاشو بدم بالا و شد این:


لالالالا گل نازم به هستیه تو مینازم




عشق بابا..... 
